خلوتگه من

مرتضی هستم متولد 16 آبان 1366 اهل تبریزم دانشجوی ترم آخر الکترونیکم دوست دارم تو بلاگم زیاد شعر بذارم ولی چون خودم شاعر نیستم از شعر دیگران استفاده می کنم و ...

و...

عشق مانند بیماری مسری است که هرچه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا می شوی .
 
پنجشنبه 5 آذر 1388

(جبران خلیل جبران)

چون عاشقی آمد ، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم .

چهارشنبه 20 آبان 1388

و...

روی آن شیشه ی تب دار تو را ها کردم ،
 اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم ،
 
شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد ،
 شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم ،
 
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را ،
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم .
جمعه 15 آبان 1388

و...

سرود انتظار تو ترانه ی دلم شده
 و باز امید دیدنت بهانه ی دلم شده .
 
پنجشنبه 14 آبان 1388

و...

باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است ،
 آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است ،
 هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد ،
 های های دل دیوانه من پنهانی است .
 
چهارشنبه 13 آبان 1388

و...

صدایم در برابر صدایت بی صداست ، چشمانم در برابر چشمانت نابیناست ، خنده هایم خالیست ، پس بدان بی تو هیچم ، تنهایم نگذار تا با تو هم آواز شوم .

سه شنبه 12 آبان 1388

و...

غم بی تو ماندن آنچنان سنگین است که به هر آیینه ای می نگرم می شکند .

یکشنبه 10 آبان 1388

و...

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ، شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ، تو چیستی که از هر موج تبسم تو ، بسان قایق سرگشته ی روی مردابم .

یکشنبه 10 آبان 1388

و...

زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..
زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری
..
آری هر چیزی و هر زمانی زیباست

شنبه 9 آبان 1388

و...

دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم
لحظه لحظه می بندم
تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم
اما ناگهان؛
پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود
و

رویاهای سپیدم را ویران می کند

دوشنبه 4 آبان 1388

و...

پنج وارونه چه معنا دارد؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

- پنج وارونه چه معنا دارد... 
پنجشنبه 30 مهر 1388

و...

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد


آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد


بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام


لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد


مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود


آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد


شهر را از تب بیماری من جایی نیست


راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم کرد


اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود


جام اندوه تو مر همره و همراهم کرد

چهارشنبه 29 مهر 1388

و...

آن کوپه ی تهی منم ،آری که میروم خالی تر از همیشه و در انتظار تو.......
سه شنبه 28 مهر 1388

و...

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟
یکشنبه 26 مهر 1388

نامه ناگشوده

سلام دوستای گلم. این مطب رو از بلاگ سرزمین شاپرکها کش رفتم ولی خیلی جالبه حتما بخونینش.
پسر جوان پس از مدت‌ها از منزل خارج شد. بيماري روحيه او را مكدر كرده بود و حالا با اصرار مادرش به
خيابان آمده بود، از كنار چند فروشگاه گذشت. ويترين يك فروشگاه بزرگ او را جلب كرد و وارد شد. در بخشي از فروشگاه كه مخصوص موسيقي بود، چشمش به دختر جواني افتاد كه فروشنده آن قسمت بود. دختري بود همسن خودش و لبخند مهرباني بر لب داشت. لبخند آن دختر به نظرش زيباترين چيزي بود كه به عمر ديده بود.
دختر نگاهي به او كرد و پرسيد مي‌تونم كمكتون كنم. در يك نگاه در وجودش علاقه‌اي را نسبت به او احساس كرد ولي هيچ عكس‌العملي از خود نشان نداد فقط گفت من يك لوح موسيقي مي‌خوام. يكي را انتخاب كرد و به دست دختر داد. دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت: ميل داريد اين را برايتان كادو كنم و بدون اين كه منتظر جواب شود به پشت ويترين رفت و چند لحظه بعد بسته كادوپيچ شده را به پسر داد.
پسر جوان با كادويي كه در دست داشت به خانه رفت و از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه مي‌رفت و يك لوح مي‌خريد و دختر نيز لوح را كادو مي‌كرد و به او مي‌داد. پسر بارها خواست علاقه خود را به فروشنده جوان ابراز كند ولي نتوانست. مادرش كه متوجه تغيير رفتار پسر شده بود، علت اين پريشاني را از او جويا شد و وقتي متوجه علاقه او شد پيشنهاد كرد كه اين موضوع را به خود دختر بگويد و نظر او را هم بپرسد ولي پسر هر بار كه مي‌خواست با او صحبت كند نمي‌توانست و فقط با خريد يك لوح خارج مي‌شد.
بيماري جوان كم‌كم شديدتر مي‌شد و او نمي‌توانست علاقه‌اش را به دختر ابراز كند.
يك روز كه به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روي كاغذي نوشت و روي ويترين گذاشت و خارج شد و روز بعد ديگر به فروشگاه نرفت. چند روز گذشت و دختر از نيامدن جوان تعجب كرد و به ياد شماره تلفن افتاد و با منزل او تماس گرفت. مادر پسر جوان گوشي را برداشت و وقتي متوجه شد كه او همان دختر فروشنده است با گريه گفت تو دير تماس گرفتي، پسر من دو روز پيش از دنيا رفت. دختر بسيار متأثر شد و از مادر نشاني‌اش را پرسيد تا او را ببيند وقتي به منزل پسر رسيد، از مادرش خواهش كرد كه اتاق پسر را ببيند. در اتاق پسر انبوهي از لوح‌هاي موسيقي روي هم چيده شده بود كه كادوي آنها باز نشده بود.
مادر يكي از كادوها را باز كرد و با تعجب داخل آن يك يادداشت ديد كه روي آن نوشته بود: تو پسر مؤدب و باشخصيتي هستي اگر مايل باشي مي‌توانيم با هم يك فنجان قهوه بخوريم. يادداشت از طرف دختر جوان بود. مادر بسته بعدي را باز كرد و باز هم همان يادداشت.
مادر گفت: پسرم به تو گفته بودم كه اگر واقعاً‌ او را دوست داري احساست را ابراز كن و بگذار او هم بداند كه احساسي نسبت به او داري ممكن است او هم به تو علاقمند و منتظر تو باشد قبل از اين كه فرصت را از دست بدهي احساست را بيان كن.
پنجشنبه 23 مهر 1388

و...

عشق رازی است مقدس

رازی که برای عاشقان ناگفته می ماند

و برای آنان که عاشق نیستند

لطیفه ای است سرد و بی روح
چهارشنبه 22 مهر 1388

و...

چشمانم را به انتظار رویا بسته ام...

 

باز هم سایه...

بارها این سایه را دیده ام!

او اما، از من در گریز است!

دلیلش را نمیدانم!

میکوشم خود تعبیرش کنم!

در میمانم،

چشمانم را بر هم میفشارم و منتظر رویا میمانم
دوشنبه 20 مهر 1388

حافظ

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

زلف را حلقه مکن تا نکشی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم
 
شنبه 18 مهر 1388

و...

سینه ای سوخته از آتش هجـران دارم

سـالها زغـم تـو ســر بـه گریبـان دارم

یاکه جانم بستان یا به وصـالت برسـان

بیش ازاینها نه دگر طاقت هجران دارم
 

 

شنبه 18 مهر 1388

و...

در خلوت من نگاه سبزت جاریست

این قسمت بی تو بودنم اجباریست

افسوس که نمیشود کنارت باشم

بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراریست

شنبه 18 مهر 1388

و...

خیلی سخته عاشق باشی ولی

هیشکی ندونه
اشک هات و زودی پاک کنی

کسی نفهمه
سخته دوسش داشته باشی

ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی

اما نخونه
قشنگیه عشق که می گن

شاید همین جاست
تو اون و دوست داشته باشی

شاید خدا خواست
سخته به قربون چشاش بری

تو رویا
قدم قدم گریه کنی

 کنار دریا
 
سخته همه اش تو فکر باشی

شاید نخواتت
 
خاطره هات ورق ورق

بیاد به یادت

سه شنبه 14 مهر 1388

و...

در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی طوفانی ام را حس نکرد
 آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سرو سامانیم را حس نکرد
یکشنبه 12 مهر 1388

سهراب سپهری

نيلوفر
 از مرز خوابم مي گذشتم
سايه تاريك يك نيلوفر
 روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
در پس درهاي شيشه اي روياها
در مرداب بي ته آيينه ها
 هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بود م
يك نيلوفر روييده بود
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر بر گرد همه
ستونها مي پيچد
كدامين باد بي پروا
 دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
نيلوفر روييد
ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد
من به رويا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
 در رگهايش من بودم كه
مي دويدم
هستي اش درمن ريشه داشت
 همه من بود
كدامين باد بي پروا
 دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟
 

شنبه 11 مهر 1388

و...

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوستت دارم

کاش می دانستی
.
.
.
پنجشنبه 9 مهر 1388

و...

د نگ... د نگ...

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي درپي زنگ

بهر اين فکر که اين دم گذر است

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من

لحظه ام پر شده ازلذت

يا به زنگار غمي آلوده است

ليک چون بايد اين دم گذرد

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است

د نگ... د نگ...

لحظه ها مي گذرد

آنچه بگذشت نمي آيد باز

قصه اي هست که ديگر هرگز

نتواند شود آغاز

مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان مارسيده است

تند بر مي خيزم ...

تا به ديوارهمين لحظه که در آن همه چيز

رنگ لذت دارد آويزم

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي

خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم

و آنچه بر پيکر او مي ماند... نقش انگشتانم

د نگ... د نگ...

فرصتي از کف رفت

قصه اي گشت تمام

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا که جان گيرد در فکر دوام

اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر

وارهانيده از انديشه ي من رشته ي حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوندم با فکر زوال

پرده اي مي گذرد

پرده اي مي آيد

مي رود نقش پي نقش دگر

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي دنگ

د نگ... د نگ... د نگ...

 

پنجشنبه 9 مهر 1388

و...

سلام تو سلامي آشنا بود

كلام تو دلم را جان فزا بود

دو چشم تو به چشم من

همانند غزالي بود

كه در سنگفرش جنگل

در ميان تك تك برگ درختان

مي خراميد .

دو دست تو به دست من

مثال آتش گرمي

در زمستان در ميان سردي بي جان

نرم نرمك مي تراويد .

لبان تو به گوش من

همانند نسيم صبحگاهي پيچ پيچان و رقصان

نواي زندگي ميخواند .



به ناگاه اي تماما" مهرباني

تو را ديگر …

تو را ديگر اي همه خوبي

در بين روياها نديدم من

دو چشمان سياهم

با همه تاريكي شبها

باز هر چيزي ديد

جز خيال تا هميشه جاودانت را .

دو دست ناتوانم

با همه بي حسي از سرما

باز هر شي را دريافت

جز وجود مهربانت را .



اي سراسر پاكي و شادي

كجا رفتي ؟

تو از ابر آمدي سويم

نشاني داشتي از شعله بي تاب خورشيد

تو با خود

نوري از مهر از همه زيبائي بالا

تو با خود

دشتي از گلهاي خوشبوي بهشتي آورده بودي

تو با خود از نهايت عشق آوردي .



ولي اي نازنين

بي تو اين شور شبانه با كه گويم

بي تو اين ورد و فسانه از كه جويم

بي تو اين درد غريبي

اين بي كسي بي همزباني

اينها همه تا بي كرانها را

با همه خاموشي لبهاي ماتم

از براي كدامين عشق نو حجي كنم .



اي همه دردت عظيم

اي همه عشقت وسيع

اي همه روحت بزرگ

اي همزبان با ناله شبهاي تار

اي دلت درياچه پاك و زلال

اي به پاي تو همه اشكهاي من

اي به ياد تو همه اشعار من

بعد تو از اين تن ويران من

عشق مي گريزد .



اما ندانم تا به كي ؟ …

دوشنبه 6 مهر 1388

فتنه وهابیت

هشتم شوال  هشتاد و ششمین سالروز تخریب قبور ائمه بقیع توسط فرقه ضاله وهابیت را به حضرت ولی عصر (عج) تسلیت عرض مینماییم.

 
یا ابن الحسن بنگر مزار مادرت را

قبر حکیمه عمه ی غم پرورت را

این زشت خویان وارثان قم فیلند

بیچاره و پست و زبونند و زلیلند

این تیره دلها دشمن الله و نورند

کورند اما نمی دانند که کورند

اینان نه دین دارند نه فرهنگ دارند

سنی و شیعه زین جماعت ننگ دارند

خصم نبی و خصم حیدر خصم آلند

باور نشاید کرد کز نسل حلالند

ویران اگر گردید قبر عسکریین

هرگز نرفته نورشان از بین

انوار وجه الله در آیینه ماست

آل پیمبر قبرشان در سینه ماست

یا قائم آل محمد سیدیکـُـم

بنگر به قبر عمه و جد و ابو ام

گم گشته شیعه گل باغ امامت

ای یوسف زهرا سرت بادا سلامت

 

فاجعه هشتم شوال 1344 تلاشی برای خاموش کردن انوار الهی

 

هشتم شوال 1344 برابر با اواخر بهمن 1304 شمسی روزی است یک گروه متحجر و کج اندیش با کلنگ ظلم و بیداد، در اندیشه خاموش کردن انوار الهی افتادند و تمام آثار امامان و پیروان راستین پیامبر در بقیع را ویران کردند و آن را به صورت تلـّی از خاک در آوردند و خواستند از این طریق به مسلکی که خود بدان معتقدند جامه ی عمل بپوشانند. پس از این دست درازی،موجی از خشم و غضباز تمام کشور های اسلامی بر ضد وهابیان که به نوعی در دل،عداوت آل رسول را دارند، به پا خواستندو تلگرام ها و پیام به دبار آل سعود ،سرازیر شد.اما او چه می توانست بکند، و ماموری بیش نبود که با این عمل نوعی تفرقه و دو دستگی در میان مسلمانان پدید آورد.

برخی از این مزارها که ویران گشت خانه های شخصیت هایی بود که در خانه ی شخصی خود به خاک سپرده شده بودند، در حالی که قرآن مجید، مارا به ترفیع چنین بیوتی فرمان داده و بزرگ داشت آنها را از ما خواهان است.

با توجه به احترامی که قرآن برای خانه های پیامبران قائل شده ،متاسفانه مدعیان پیروی از سلف به تخریب و هدم آنها پرداخته اند و تصور کرده اند با این عمل ، یاد آنها را از دل ها پاک می سازند.

حضرت آیت الله العظمی شیخ جعفر سبحانی

یکشنبه 5 مهر 1388

و...

چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟

چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟

من چه دارم كه برم در بر آن غیر از اشك ؟

وین چه دارد كه نهد بر دل من غیر از داغ ؟

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...

می برد مژده آزادی زندانی را ،

زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد

سحری جلوه كند این شب ظلمانی را .

پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید

شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش

روح آزرده من می رمد از بوی بهار

بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...

كاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب !

سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان

بخت بد ، هرچه كشیدم همه از دست حبیب

دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار

به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !

آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق

به هم آمیزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه !
شنبه 4 مهر 1388

سردی نگاتوبشکن فاصله سزای مانیست،باتوبودن آرزومه این جدایی حق مانیست..

اگر ابربودي به انتظاراشك مي نشستم

اگرمهربودي در پرتو ات خود را گرم مي كردم

اگر باد بودي چون برگ خزان خود را به دستت مي سپردم

اگر خدا بودي به تو ايمان مي اوردم تا بداني دوستت دارم

اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم

از تو خورشيد با شكوهي بوجود مي اوردم

تو را نسيم ملايمي مي كردم

از تو خداي بزرگ مي ساختم

تا بداني كه فقط تورا دوست دارم
جمعه 3 مهر 1388

و...

من و زخم این زمستون که زده به من شبیخون
من و باغ آرزوها که گلــــــــــــــی نچیدم از اون

با تو بودن و نبودن مثل سیاه و سفید است
با تو بودن و نبودن مثل بیـم و امیـــــد است

دوست دارم که دستاتو داشته باشم
تا تمومه خوبیــــــــــاتو داشته باشم

دوست دارم تو باشی و من زیــــر سایت
همه صلح و صفــــــــــــــاتو داشته باشم

چشم من خسته و خونه کـه به سمتت نگرونه
که خیاله تو باهاش مثله یه خــــــواب مهربونه

دل من مثله یـــه قفله به کلید تو سپرده
یعنی که بود و نبودن به امید تو سپرده

با تو بودن و نبودن مثل سیاه و سفید است
با تو بودن و نبودن مثل بیـم و امیـــد است

دوست دارم که دستاتو داشته باشم
تا تمومه خوبیـــــــــاتو داشته باشم

کاشکی به حاشی برسی ضامن باغم بشی
مثله گلای اطلسی چشــــــم و چراغم بشی

کاشکی مثله یه چلچراغ خونمو روشن کنی
روح خموده منــــــــــــــو غرق شکفتن کنی


دوست دارم که دستاتو داشته باشم
تا تمومه خوبیـــــــــاتو داشته باشم

دوست دارم تو باشی و من زیر سایت
همه صلح و صفــــــــــاتو داشته باشم

من و زخم این زمستون که زده به من شبیخون
من و باغ آرزوها کــــــــــــه گلی نچیدم از اون

با تو بودن و نبودن مثل سیاه و سفید است
با تو بودن و نبودن مثل بیـم و امیـــد است

دوست دارم که دستاتو داشته باشم
تا تمومه خوبیـــــــــاتو داشته باشم

دوست دارم تو باشی و من زیر سایت
همه صلح و صفــــــــــاتو داشته باشم

پنجشنبه 2 مهر 1388

بخشهای بلاگ

گالری

رزومه

تصوير كاربر
  • مرتضی صابرمند
  • 23 ساله از تبریز
  • شعر
  • بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری
  • mor.sabermand@gmail.com
مشاهده کامل

آمار بازدید

  • 6796

RSS